بایگانی دسته: نقاشی

«ژار پْتیتْسا»، سیمرغ روس‌ها

پرنده آتش، پرنده آتشین، ژار پتیتسا

«ژار پْتیتْسا» (Zhar Ptitsa) یا «پرنده آتش» («پرنده آتشین») پرنده‌ای افسانه‌ای است با قدرت جادویی در فرهنگ روسیه و برخی از کشورهای شرق اروپا که از جهاتی به سیمرغ ایرانی شباهت دارد.

البته اگر به دنبال معادل ظاهری سیمرغ در روسیه باشیم، باید از پرنده دیگری به نام «سیمَرْگْل» (Simargl) نام برد که مانند سگ یا شیر بالدار است. نام این پرنده و ظاهرش ، به احتمال زیاد نشان از ریشه‌های ایرانی این پرنده دارد، اما نقش آن در فرهنگ و ادبیات روسیه بسیار کمرنگ است.
«ژار پْتیتْسا» اما، به نوعی نماد روسیه است و در افسانه‌ها و ادبیات و فرهنگ تصویری روسیه به کرات دیده می‌شود.

در اکثر روایات، «پرنده آتش» ظاهری شبیه طاووس دارد با جثه‌ای نسبتا بزرگ و با پرهای شعله ور به رنگ قرمز و نارنجی و زرد و بسیار نورانی و درخشان.
در بعضی روایات دیگر آمده که وقتی «پرنده آتش» آواز می‌خواند، از نوکش دانه‌های مروارید می‌ریزد.
در منابع تصویری دیگر، در انتهای پرهای «پرنده آتش»، چشمانی وجود دارد که پرهای واقعی طاووس را تداعی می‌کند.

وقتی از سیمرغ صحبت می‌کنیم، پیش فرض ذهنی ما این است که فقط یک سیمرغ در عالم وجود دارد، اما آن طور که از افسانه‌ها برمی‌آید، در فرهنگ روسیه «پرنده‌های آتش» داریم و نه فقط یک «پرنده آتش».
ضمن این که سیمرغ دانا و خردمند است، اما خصلت دانایی به «پرنده آتش» نسبت داده نشده است.

مانند سیمرغ که در «فراخ‌کرت» و بالای «درخت طوبی» (ویسپوبیش) آشیان دارد، «پرنده آتش» در «ایری» (Iriy) منزل دارد.
«ایری» که به باور برخی از پژوهشگران روس از واژه «ایران» یا «آریا» مشتق شده، مکانی اساطیری در فرهنگ روسیه است که روح انسان‌ها بعد از مرگ به آنجا می‌رود و پرندگان هم زمستان‌ها به آن جا مهاجرت می‌کنند. همین مکان افسانه‌ای بعدها در باورهای مسیحیت ارتودوکس روسیه، به «بهشت»، یا به زبان روسی «رای» (Rai) تبدیل شده است.
از همین «ایری» است که لک لک ها، نوزادان را به نوک گرفته و به عالم زمینی می‌آورند.
جالب این که همان طور که سیمرغ ایرانی، میانه خوبی با مار ندارد، مارها در «ایری»، که آشیان «پرنده آتش» است، جایی ندارند و برای خود «ایری» جداگانه‌ای زیر زمین دارند.

در اکثر افسانه‌ها «پرنده‌های آتش» شب‌ها به زمین می‌آیند و علاقه خاصی به «سیب طلایی» دارند.
«سیب طلایی» یا «سیب جوانی» در افسانه‌های روسی، اکسیر جوانی و نامیرایی است و داستان‌های زیادی در این باره وجود دارد. در این داستان‌ها معمولا پادشاهان به دنبال درخت «سیب طلایی» هستند و از همین جهت است که «پرنده‌های آتش» شب‌ها به قلعه پادشاهان می‌روند تا «سیب طلایی» بخورند.

پر «پرنده‌ آتش» حتی وقتی کنده شود، شعله‌ور و نورانی است و می‌تواند برای صاحب آن خوشبختی و قدرت جادویی زیادی بیاورد. از همین روست که در اغلب افسانه‌های روسی، قهرمان داستان (معمولا شاهزاده‌ها) در جستجوی «پرنده آتش» است و معمولا با استفاده از پری که یا از «پرنده‌ آتش» هدیه گرفته یا به طریقی به دست آورده، «پرنده‌ آتش» را فرا می‌خواند و از قدرت جادویی او برای حل مشکل بهره می‌گیرد.
درست همانند سیمرغ که به «زال» سه پر خود را داد تا در صورت نیاز به کمک، آتش بزند.

امروزه تصویر «پرنده آتش» و افسانه‌های مربوطه، روی خیلی از صنایع دستی روسی (به خصوص «خاخلاما» و «پالِخ») دیده می‌شود. یا مثلا شکلات خوری چوبی و چینی و… به شکل «پرنده آتش» که بعضی از فروشندگان روس به اشتباه آن را قو معرفی می‌کنند.
نماد مسابقات موسیقی «یورو ویژن» ۲۰۰۹ که در روسیه برگزار شد هم تصویری گرافیکی از «پرنده آتش» بود.

در آینده چند افسانه معروف روسی که «پرنده آتش» در آن‌ها حضور دارد را به مرور روی سایت قرار خواهم داد. این افسانه‌ها مایه ساخت اپرا و باله و کارتون‌هایی بوده‌اند که شهرت بین‌المللی دارند.

بهروز بهادری فر
نسخه فیس‌بوک: goo.gl/NJIL4V

مطالب مرتبط:
«بابا یاگا»، عجوزه روس
«شوراله»
افسانه «سادکو»
افسانه «تزار سالتان»

پرنده آتش، پرنده آتشین، ژار پتیتسا

پرنده آتش، پرنده آتشین، ژار پتیتسا

پرنده آتش، پرنده آتشین، ژار پتیتسا

پرنده آتش، پرنده آتشین، ژار پتیتسا

ادامه‌ی خواندن

نقاشی‌های آلونا دِرگیلِوا

«آلونا دِرگیلِوا» (Alena Dergileva) نقاشی ۶۴ ساله روس است که موضوع اکثر کارهای وی زندگی شهری و روستایی است.
نقاشی‌های او تصویر دقیق و نزدیک به واقعیتی از مردم و بافت شهر و روستای امروزی روسیه را به مخاطب ارایه می‌دهد.

نسخه فیس بوک: goo.gl/ttrWSE

مطالب مرتبط:
ایگور آلِینیکوف، تصویرساز روس
کارتون های اولگا گرومووا

لطفا ما را دنبال و به دوستان خود معرفی کنید!
تلگرام: telegram.me/iloverus
یوتیوب: goo.gl/vQKFiv
ساندکلاود: goo.gl/t9w4P9
فیس بوک: goo.gl/XWfPVU
اینستاگرام: goo.gl/bhGT4m

ادامه‌ی خواندن

آهنگ روسی «بدرخش ستاره من»


دانلود ویدئو (۱۸ مگابایت): goo.gl/lukNK3
دانلود فایل صوتی (۱۰ مگابایت): goo.gl/5Ibojf
نسخه فیس بوک: goo.gl/UOebK8


بدرخش ستاره من، بدرخش
بدرخش ای ستاره عشق و دوستی
تویی تنها عزیز و محرم، تویی یگانه محبوب امروز و فردا
تو ای ستاره عشق، ستاره جادویی، ستاره گذشته‌های من
روح خسته‌ام، جایگاه ابدی توست
زندگی‌ام نورانی از پرتو نیروی نامرئی توست
پس از مرگ نیز بر مزارم بتاب و نور بیافشان

خواننده: آنا گرمان (Anna German)
آهنگساز: Pyotr Bulakhov
شاعر: Vladimir Chuyevsky
ترجمه و تدوین: بهروز بهادری فر

در این ویدئو از نقاشی های زنان روسی توسط نقاشان روس استفاده شده است.

رومانس «بدرخش ستاره من» یکی از معروف ترین آهنگ های روسی است. از آن آهنگ هایی که مردم دور همی با گیتار می خوانند.
تاریخچه آن به ۱۷۰ سال قبل باز می گردد، زمانی که یک دانشجوی حقوق دانشگاه مسکو، به مناسبت ۷۰۰ سالگی مسکو، شعر این آهنگ را نوشت.
خواننده های روسی بسیاری این آهنگ را اجرا کرده اند و به شعر اصلی وفادار بوده اند. اما اجرای «آنا گرمان» که از همه معروف تر است، بر اساس شعری کمی متفاوت از نسخه اصلی تنظیم شده است.
این آهنگ در زمان شوروی به دلایل سیاسی چند سالی ممنوع شد، اما در دهه پنجاه میلادی دوباره به اوج محبوبیت رسید.

دو اجرای دیگر از این آهنگ معروف:

Valentina Ponomaryova
دانلود (۸ مگابایت): goo.gl/8P5jm3


Dmitri Hvorostovsky
دانلود (۸ مگابایت): goo.gl/xEesjM


مطالب مرتبط:
آهنگ: پتوی مخملی به خود پیچیده
آهنگ روز: خوشبختی
آهنگ: سرزمین جادویی عشق
آهنگ روز: ولی من دوسش دارم
آهنگ روسی «پژواک عشق»

لطفا ما را دنبال و به دوستان خود معرفی کنید!
تلگرام: telegram.me/iloverus
یوتیوب: goo.gl/vQKFiv
ساندکلاود: goo.gl/t9w4P9
فیس بوک: goo.gl/XWfPVU
اینستاگرام: goo.gl/bhGT4m

افسانه «سادکو»

ایلیا رپین، سادکو، زیر دریا، آبدر ۵۵۰ کیلومتری شمال غرب مسکو، شهری قرار دارد به اسم «نُوْگرِد» یا «وِلیکی نُوْگرِد» (Veliky Novgorod) که می‌شود آن را «نوشهر کبیر» ترجمه کرد. این شهر مهم و تاریخی، در مسیر جاده مسکو به «سنت پترزبورگ» قرار دارد و اگر با ماشین سفر می‌کنید، حتما ارزش دیدن دارد.
«وِلیکی نُوْگرِد» یکی از معدود شهرهایی بود که تا حدود زیادی از ۲۶۰ سال یوغ مغول ها بر روسیه (تا اواخر قرن ۱۵ میلادی) در امان ماند و به واسطه دریاچه «ایلمِن» (Ilmen) و رودخانه های اطرافش، با دریای خزر در جنوب و دریای بالتیک در شمال، به تجارت و داد و ستد می‌پرداخت.
توضیح این که «وِلیکی نُوْگرِد» را نباید با «نیژنی نُوْگرِد» (Nizhny Novgorod) به معنی «نوشهر پایین»، که خود شهر خیلی مهم و تاریخی دیگری است، اشتباه گرفت.

این شهر، زادگاه «سادکو» (Sadko)، یکی از معروف ترین افسانه های روسی است.
زمان را به حدود ۸۰۰ سال قبل بر می‌گردانیم. در آن زمان عده‌ای از طریق دوره گردی و نوازندگی ساز «گوسلی»، گذران زندگی می‌کردند. «گوسلی» (Gusli) قدیمی‌ترین ساز زهی روسیه است و ظاهری بسیار شبیه سنتور دارد که بدون مضراب و با دست نواخته می‌شود.

«سادکو» نوجوان فقیری بود که از طریق یک نوازنده دوره گرد، با ساز «گوسلی» آشنا شد و آنقدر در نواختن آن از خود استعداد نشان داد که به استخدام دربار حاکم «وِلیکی نُوْگرِد» درآمد تا در مراسم رسمی ‌و مهمانی‌ها، ساز بنوازد. چند سالی را در رفاه و آسایش زندگی گذراند، اما در یکی از مراسم دربار، مهمان‌های مست به او توهین کردند و «سادکو» تصمیم گرفت دربار را ترک کند.
یک روز عصر که کنار دریاچه «ایلمِن» نشسته بود، به نواختن «گوسلی» مشغول شد. ناگهان شاهدخت پادشاه دریاها که مسحور موسیقی زیبای او شده بود، از آب بیرون آمد و گفت من عاشق تو شدم، با من به دریا بیا، پدرم هر چه بخواهی در اختیار تو می‌گذارد. اما «سادکو» که عاشق دختری در شهر شده بود، نپذیرفت. شاهدخت برای این که دل «سادکو» را به دست بیاورد، به او گفت فردا این دریاچه پر از ماهی‌هایی می‌شود که پره و بال طلایی دارند. بیا و برای خودت ماهی طلایی صید کن.

افسانه سادکو، گوسلیتوضیح این که روس‌ها از قبل از مسیحیت، اعتقاد داشتند که «روسالکا» (Rusalka) یا «پری دریایی» شب‌ها از آب بیرون می‌آید و با ظاهری زیبا و اغواگر، مردان را به دنیای زیر آب می‌برد. هنوز که هنوز است، روس‌ها هوا که تاریک می‌شود از آب دوری می‌کنند. شاهدخت، «روسالکا» نبود، اما دعوت او از «سادکو» به دنیای زیر آب، تا حدودی ریشه در این اعتقاد قدیمی‌دارد.

«سادکو» به شهر رفت، ناقوس را به صدا درآورد و همه مردم را خبر و تجار و متمولان شهر را به چالش دعوت کرد. در واقع با آن‌ها سر جانش شرط بست که اگر فردا ماهی پره طلایی در دریاچه پیدا کند، کشتی‌های آنان را صاحب شود. تجار هم با استهزا و اطمینان، پذیرفتند.
شاهدخت به او دروغ نگفته بود. «سادکو» شرط را برد و یک شبه، صاحب چندین کشتی، و یکی از پول‌دارترین مردمان شهر شد.

چند سالی را به سفر و تجارت و ثروت اندوزی مشغول بود تا این که در یک روز آفتابی و مساعد، کاروان کشتی‌های «سادکو» دچار طوفان شد. «سادکو» فهمید که پادشاه دریاها از او ناراضی است. برای همین بشکه سکه‌های نقره به دریا انداخت، اما افاقه نکرد. بشکه سکه‌های طلا و مروارید به دریا انداخت، اما بی‌فایده بود. در نتیجه، قرار شد که قرعه بیاندازند و یک نفر خود را فدا کرده و داخل آب بپرد تا پادشاه دریاها رضایت بدهد کشتی‌ها به راهشان ادامه بدهند.
برای قرعه کشی، قرار شد همه اسمشان را روی تکه‌های چوب بنویسند و به دریا بیاندازند، صاحب چوبی که به زیر آب برود، باید خودش را تقدیم پادشاه دریاها کند.
با وجودی که «سادکو» تقلب کرد، اما قرعه به نام او افتاد و بر خلاف میلش، سازش را زیر بغل گرفت و خود را به آب انداخت.

زیر دریا، پادشاه و ملکه با هم جر و بحث داشتند. شاه می‌گفت مردم روسیه، بیشتر از آهن به طلا نیاز دارند، اما ملکه می‌گفت آهن مهم‌تر است. شاه نظر «سادکو» را پرسید. او هم جواب داد که مردم شاید بتوانند بدون طلا زندگی کنند، اما بدون آهن نه. پادشاه عصبانی شد و قصد جانش را کرد، اما «سادکو» فورا سازش را درآورد و به نواختن «گوسلی» مشغول شد.
پادشاه به قدری از موسیقی زیبا و دلفریب او به ذوق آمد که شروع کرد به رقصیدن. در این هنگام بود که «سنت نیکلای»، قدیس حامی‌ملوانان و دریانوردان بر او ظاهر شد و از او خواست تا دیگر ساز نزند، چون رقص پادشاه، کل دریاها را به تلاطم می‌اندازد و کشتی‌ها را غرق می‌کند. «سادکو» هم به بهانه قطع شدن سیم ساز، دیگر ساز نزد.
پادشاه، مجذوب «سادکو» شد و به او پیشنهاد داد تا از میان ۹۰۰ زیبارویی که جلویش صف بستند، یکی را به همسری انتخاب کند. «سنت نیکلای» دوباره ظاهر شد و به او گفت اگر می‌خواهی دوباره به زمین برگردی، آخرین دختر در صف را انتخاب کن و از بوسیدن و همخوابگی با او بپرهیز.
زیباروی آخر صف، همان شاهدختی بود که برای او ماهی پره طلایی فرستاده و او را به ثروت رسانده بود. به «سادکو» گفت که من هنوز تو را دوست دارم، پیش من بمان، اما «سادکو» باز هم نپذیرفت و طبق سفارش «سنت نیکلای» به دختر نزدیک نشد.
صبح که بیدار شد، خود را در ساحل دریاچه «ایلمِن» یافت و کشتی هایش را دید که به خشکی نزدیک می‌شوند.
بعد از آن، ثروتمندتر از گذشته، دیگر پا به دریا نگذاشت و در کنار همان دختری که از قبل دوست می‌داشت به زندگی ادامه داد. گفته می‌شود که کلیسای «سنت نیکلای» (همان قدیسی که زیر دریا ظاهر شد و او را نجات داد) را «سادکو» ساخته.

در یکی از روایات دیگر این افسانه، «سنت نیکلای» نقشی ندارد و خود شاهدخت، با وجودی که عاشق «سادکو» است، راه فرار از دنیای زیر آب و رسیدن به عشق زمینی‌اش را به او نشان می‌دهد.

این افسانه دستمایه آثار هنری زیادی بوده. به خصوص در اواخر قرن ۱۹ میلادی که جنبش «اِسلاو دوستان» بین عد‌ای از نخبگان روسیه طرفدار پیدا کرده بود. این هنرمندان و نویسندگان، خسته از تضعیف هویت روسی و غلبه فرهنگ اروپایی بر کشور بعد از اصلاحات «پتر کبیر»، به دنبال بازسازی هویت روسی بودند.
هنرمندان در این هدف تنها نبوند. بعضی از ثروتمندان هم به پشتیبانی از آنان برخاستند.
از جمله «ساوا مامونتوف» (Savva Mamontov) که در راه آهن سازی برای خودش قدرتی محسوب می شد، شهرکی در نزدیکی مسکو بنا کرد تا هنرمندان در آن به تولید آثار اصیل روسی بپردازند. «ماتریوشکا» به عنوان مثال، از دل همین شهرک بیرون آمد.
یا مثلا «پاوِل تریتیاکوف» (Pavel Tretyakov)، ملاک و تاجر منسوجات که به حمایت از هنرمندان و خرید و جمع آوری آثار هنری روی آورد و موزه گالری «تریتیاکوف» مسکو، که از مهمترین گالری های هنری روسیه است را بنا نهاد.

در همین حال و هوای بازگشت به اصالت روسی بود که «نیکُلای ریمسکی-کورساکف» (Nikolai Rimsky-Korsakov) موسیقیدان برجسته و خالق ملودی کارتون «هاچ، زنبور عسل»، اپرای «سادکو» را ساخت.



معروف ترین نقاشی از «سادکو» هم در همین سال‌ها، توسط «ایلیا رِپین» (Ilya Repin) از برجسته ترین نقاشان روس خلق شده‌است. تصویری از «سادکو» در دنیای زیر آب، در حالی که زیبا رویان در برابرش رژه می‌روند و او به دختر آخر صف نگاه می‌کند. (تصویر اول این مطلب)

بعد از انقلاب کمونیستی شوروی و در دهه پنجاه میلادی، دورانی که بعضی از آثار ادبی روسی به روی پرده سینما رفتند، «الکساندر پْتوشْکو» (Aleksandr Ptushko) فیلم «سادکو» را ساخت و همان طور که انتظار می رفت، روایتی از افسانه را در فیلم مبنا قرار داد که در آن «سنت نیکلای» نقشی در داستان ندارد.


بهروز بهادری فر

نسخه فیس بوک: goo.gl/kijaE5

مطالب مرتبط:
گوسلی
ماتریوشکا
نقاشی: ایلیا رپین – نامه قزاق ها به سلطان عثمانی
نقاشی: ایلیا رپین – «کرِستنی خُد»
افسانه «تزار سالتان»
داستان «بادبان های سرخ»
افسانه «شوراله»
«بابا یاگا»، عجوزه روس
بانوی غار «اُردا»
«مان پوپو نِر»
رهبانیت در روسیه

ایگور آلِینیکوف، تصویرساز روس

ایگور آلِینیکوف (Igor Oleynikov)، متولد ۱۹۵۳ در مسکو، یکی از تصویرسازان معروف و پرکار روس است.
از او کتاب های روسی و خارجی بسیاری منتشر شده و مدتی هم در زمینه انیمیشن فعالیت داشته است.
وبلاگ Игорь Олейников

ادامه‌ی خواندن

باریس ویناگرادوف، نگارگر روس

باریس ویناگرادوف (Boris Vinogradov) هنرمند روس، متولد تاشکند است؛ پایتخت ازبکستان امروزی و بخشی از اتحاد جماهیر شوروی آن زمان.
بعد از تحصیل در رشته هنر در تاشکند، با مکاتب هرات و تبریز و بخارا آشنا شده و به نگارگری روی می آورد.
حدود ده سال پیش، بعد از سال ها تولید و فروش آثار نگارگری در تاشکند، به مسکو آمد و شرکت طراحی گرافیک کوچکی راه اندازی کرد.
امروز که ۴۷ سال دارد، از این که به دلیل عدم امکان نمایش و فروش آثارش، بیشتر وقتش صرف تولید کارهای گرافیکی بازارپسند می شود، ابراز نارضایتی می کند.
توضیح این که مینیاتورهای روسی «پالخ» (Palekh) شباهت زیادی به بعضی از مکاتب نگارگری ایرانی دارد.
به زودی مطلبی جداگانه درباره مینیاتور روسی خواهیم داشت.

ادامه‌ی خواندن

لوبوک (Lubok)

امروزه مردم روسیه به کتابخوان بودن شهرت دارند. اما نقش کتاب در زندگی مردم عادی روسیه، همیشه به این اندازه پررنگ نبوده است.
برای دوره ای حدودا ۳۰۰ ساله در تاریخ روسیه، بین قرن های ۱۷ تا ۲۰ میلادی، یعنی از زمان تزار «پتر کبیر» تا انقلاب ۱۹۱۷ (سرنگونی حکومت تزاری و روی کار آمدن کمونیست ها)، با این که نخبگان و اعیان و اشراف اهل مطالعه بودند، اما خیلی از مردم سواد نداشتند و کتاب برای جمعیت اکثرا دهقان و فقیر روسیه، کالایی لوکس به شمار می رفت و اساسا کتاب و روزنامه و مجله در دسترس نبود.
در این دوره، نقش کتاب و روزنامه را رسانه دیگری به نام «لوبوک» (Lubok) برای مردم فقیر روسیه ایفا می کرد.

«لوبوک» چیزی است شبیه «کمیک استریپ»، شامل گرافیک و تصویر سازی رنگی و متن که توسط لوح های چوبی و سنگی و فلزی روی کاغذ چاپ و بعد به صورت دستی رنگ آمیزی می شد.
«لوبوک» هم مانند خیلی چیزهای دیگر، در ابتدا فقط در اختیار اعیان و اشراف بود، اما با گذشت زمان، تولید آن ارزان و ارزان تر شد و به زندگی مردم طبقه فقیر و متوسط راه پیدا کرد.

موضوعات «لوبوک» بسیار متنوع بود. اوایل، با الهام از سنت تمثال نگاری روی چوب که از قرن ها قبل در روسیه رواج داشت، بیشتر تم مذهبی داشت. اما با گذشت زمان، ادبیات فولکلور و طنز و اخبار هم وارد «لوبوک» شد. حتی آموزش الفبا و شمارش.
از این طریق بود که دهقانان روسیه با آثار نویسندگان بزرگ روس مانند پوشکین و گوگول و لرمانتوف و… آشنا می شدند، هرچند به صورت سطحی و ابتدایی.

گرافیک زیبا، رنگ های روشن و چشم نواز و جنبه طنز آمیز، «لوبوک» را به یک رسانه خیلی محبوب بدل کرد. انتشاراتی هایی هم پیدا شدند که کارشان طراحی و تولید «لوبوک» در تیراژ بالا و قیمت خیلی پایین و توزیع آن ها در بازارهای محلی بود.
دهقانان که به هیچ رسانه هنری و اطلاع رسانی دیگری دسترسی نداشتند، دیوارهای خانه شان را با «لوبوک» تزیین می کردند.
جنبه آموزشی «لوبوک» به حدی بود که علاوه بر چاپ روی کاغذ، بعضی از دستورالعمل های ایمنی، بهداشتی، نظامی و… را روی پارچه های کوچک چاپ می کردند و در اختیار سربازها می گذاشتند.

با گذشت زمان، حکومت تزاری هم به قدرت رسانه ای «لوبوک» پی برد و از آن برای تبلیغات سیاسی بهره برداری کرد. مثلا در جریان جنگ با ژاپن (۱۹۰۵)، «لوبوک» های دولتی به تحقیر نیروهای ژاپنی و تقویت روحیه ملی می پرداختند. هرچند که در نهایت ارتش کوچک ژاپن، ارتش میلیونی و قدرتمند روسیه را شکست داد.

با سرنگونی حکومت تزاری و روی کار آمدن کمونیست ها، سوادآموزی اجباری شد و کتابخانه های محلی توسعه پیدا کردند. به این طریق «لوبوک» جای خود را به کتاب و روزنامه و… داد.
البته باید به این نکته اشاره کرد که «لوبوک» به طور کامل از بین نرفت و به پوسترهای تبلیغاتی معروف حکومت شوروی تغییر شکل داد.

شاید جالب باشد که بدانید «ولادیمیر مایاکوفسکی» از شاعران معروف روسیه، برای «لوبوک» های یک انتشاراتی، متن و حاشیه می نوشته است.

در مورد تاریچه «لوبوک» می توان گفت که در چین به وجود آمد، از آن جا به اروپا رفت و در زمان تزار «پتر کبیر» از طریق آلمان وارد روسیه شد. اما کلمه «لوبوک» روسی است.

کسانی که به این هنر علاقه دارند می توانند به کاتالوگ و آلبوم های Dmitry Rovinsky (قرن ۱۹ میلادی) مراجعه کنند که هنوز هم در اروپا تجدید چاپ می شوند. او مهمترین کلکسیونر و تاریخ نگار «لوبوک» در روسیه بود.
موزه ای هم در مسکو به نام «موزه دولتی هنر گرافیک مردمی» به «لوبوک» اختصاص دارد.

نویسنده: بهروز بهادری فر

ادامه‌ی خواندن

درخت توس در روسیه

در اقلیم های مختلف، بعضی درختان دارای جایگاه فرهنگی و اعتقادی خاصی هستند. مثل انار، زیتون، سرو، چنار، خرما، بلوط و…
در روسیه، درخت «توس» (غان) یکی از این درختان است.
پوست درخت توس (beresta به زبان روسی) نرم و سفید و انعطاف پذیر است. برای همین از زمان های دور از آن برای نوشتن استفاده می کرده اند.

بعضی از این مدارک (مثل پاپیروس) تا به امروز باقی مانده اند. از جمله مشق و تکلیف و نقاشی های یک پسر شش هفت ساله روس که حدود ۷۵۰ سال پیش زندگی می کرده است.

یا در زمان شوروی سابق، زمانی که مخالفان سیاسی را به اردوگاه های کار اجباری (گولاگ) در مناطق سرد و دوردست مثل سیبری تبعید می کردند، خبری از کاغذ و قلم نبود. برای همین تبعیدیان روی پوست درخت توس نامه می نوشتند و در فرصت های مناسب از قطار به بیرون می انداختند. اهالی محلی که این نامه ها را پیدا می کردند هم به نحوی نامه را به دست دوست و اقوام نویسنده نامه می رساندند.

از پوست درخت توس که مانند چرم انعطاف پذیر است، برای ساختن وسایل زندگی مثل دمپایی و ظروف نگهداری مواد غذایی و… هم استفاده می شده است. امروزه این وسایل جنبه تزیینی و سوغاتی پیدا کرده اند و به شکل هنرمندانه ای جعبه و قوطی و کیف و حتی سماور از آن می سازند.

شیره درخت توس (birch syrup) هم یکی دیگر از دلایل محبوبیت این درخت در میان روس هاست. در زمان محدود و مشخصی در بهار، سوراخی در تنه درخت ایجاد کرده و شیره روان و شیرین مزه درخت را جمع آوری می کنند. شیره تا چند روز قابل استفاده است و برای نگهداری بیشتر، آن را فریز یا پاستوریزه می کنند.
در بازار، آب میوه درخت توس هم به فروش می رسد.

>

از جنبه های اعتقادی درخت توس هم می توان به فستیوال «سمیک» (semik) اشاره کرد.
تا قبل از ورود مسیحیت به روسیه (حدود هزار سال پیش) اوایل ماه ژوئن، هفته ای به نام «هفته سبز» را جشن می گرفتند.
اسلاو ها اعتقاد دارند که «روسالکا» (rusalka) یا پری های دریایی، شب ها از آب بیرون آمده و با زیبایی مسحور کننده شان، مردان را اغوا کرده و با خود با اعماق آب (دنیای مردگان) می برند.

اسلاو های پاگان (بت پرست)، اعتقاد داشتند که در هفته سبز، «روسالکا» ها روی درختان توس و بید، به کمین مردان می نشینند. برای همین، زنان روستایی به درخت توس، نذری (مثل سیر و عود) و دعا می بستند تا روسالکا ها به مردانشان آسیب نزنند. دختران جوان هم شب زنده داری کرده و به رقص و پایکوبی مشغول می شدند.
شنا کردن در شب هم که در فرهنگ قدیمی اسلاو ها شگون نداشت، در این هفته به طور کلی ممنوع بوده.

علاوه بر این، در این هفته به مردگان احترام می گذاشتند و در بیرون و داخل منزل، درخت توس را با روبان و دانه های تسبیح تزیین می کردند و در آخر جشن، درخت را به آب می انداختند.

با ورود مسیحیت به روسیه، فستیوال «سمیک» هم مانند دیگر رسم و رسوم، با اعتقادات مسیحی آمیخته شد و امروزه این جشن به «هفته مقدس تثلیث» (خدا، پسر، روح القدس) تغییر ماهیت داده است.

آهنگی روسی درباره درخت توس:


لازم به توضیح است که درختان و بوته هایی مثل زالزالک، بلوط، بیدمشک و بید هم از جایگاه خاصی در فرهنگ اسلاو ها برخورداند.

بهروز بهادری فر

نقاشی: ایلیا رپین – نامه قزاق ها به سلطان عثمانی

در نیمه دوم قرن ۱۷ میلادی، «سلطان محمد چهارم» عثمانی، از نفوذ روسیه تزاری در ناحیه قفقاز و همین طور حرکات نیروهای کازاک (قزاق) در اوکراین امروزی نگران بود و طی چند سال، دو بار با روسیه وارد جنگ شد.
امپراتوری عثمانی در جنگ اول پیروز شد و نیروهای روسی را قتل عام کرد. در جنگ دوم، در نهایت هر دو طرف طی عهدنامه «باغچه سرای» (۱۶۸۱) توافق کردند تا اوکراین را بین خود تقسیم کنند.

در جریان اولین جنگ، «سلطان محمد چهارم» به «ایوان سیرکو» (Ivan Sirko) رهبر قزاق های «زاپاروژی» (ناحیه ای در مناطق مرکز اوکراین امروزی) نامه ای می نویسد و به آن ها دستور می دهد که داوطلبانه تسلیم شوند.

این نامه چند خطی پر است از القاب خودستایانه «سلطان محمد چهارم»: برادر خورشید و ماه، نایب السلطنه خداوندگار، پادشاه پادشاهان، امین منصوب خداوند، پادشاه و حاکم مقدونیه، بابل، اورشلیم و مصر، نگهدار و متولی مقبره عیسی مسیح و…

گفته می شود که قزاق های «زاپاروژی» هم پاسخی تحقیر آمیز و سراسر توهین به امضای «ایوان سیرکو» می نویسند و القاب استفاده شده وی را به استهزا می گیرند.

«ایلیا رپین»، نقاش برجسته روساین داستان واقعی/خیالی را نقاش برجسته روس، «ایلیا رپین» (Ilya Repin) به تصویر کشیده است.

قزاق ها دور هم جمع شده اند و در انتخاب کلمات توهین آمیز مشارکت می کنند. «ایوان سیرکو» رهبر قزاق ها پشت کاتب باشی نشسته و پیپ می کشد.

کشیدن این نقاشی ۱۱ سال به طول انجامیده و در سال ۱۸۹۱ به پایان رسیده. «الکساندر سوم،» تزار وقت روسیه، این نقاشی را به مبلغ ۳۵۰۰۰ روبل (معادل هزار دلار امروز) می خرد. این مبلغ، در زمان خود، بالاترین مبلغی بوده که برای یک نقاشی روسی پرداخت شده است.

این نقاشی در ابعاد تقریبی ۲ در ۳.۵ متر، در موزه دولتی روسیه در سنت پترزبورگ نگهداری می شود.

بهروز بهادری فر

نسخه فیس بوک: goo.gl/AM0xsN

این هم موسیقی که این داستان را به تصویر می کشد:

ماتریوشکا، عروسک های تودرتوی روسی

عروسک روسی ماتریوشکا

روسیه حدود ۲۵۰ سال زیر یوغ مغول ها بود و به نوعی نقش سپر و منجی اروپا در برابر مغول ها را بازی کرد و برای مدت ها از پیشرفت باز ماند. در قرن ۱۸ میلادی، تزار «پطر کبیر» در روسیه به قدرت رسید و درهای کشور را به روی اروپا باز کرد و اروپایی سازی روسیه آغاز شد. «پطر کبیر» شهر «سنت پترزبورگ» را بنا و پایتخت را از مسکو به این شهر منتقل کرد. از ریش مردها گرفته تا لباس مردم و سبک اداره کشور اروپایی شد و اکثر نخبه های روس با هم فرانسه صحبت می کردند.
با این که علم و صنعت و توانایی نظامی کشور پیشرفت کرد، اما هویت روسی رو به تضعیف گذاشت.

در ۸۰ کیلومتری شمال شرق مسکو، دهکده کوچکی هست به نام «آبرامتسوا» (Abramtsevo).
این اقامتگاه در اواخر قرن نوزده میلادی، یعنی زمان مظفرالدین شاه ایران، پاتوق نویسندگان و هنرمندان روس، از جمله «نیکلای گوگول» شده بود. از دل این محفل های دوستانه، جنبشی به وجود آمد به نام «جنبش اِسلاو دوستان».
آن ها به فرهنگ و هنر و ادیبات اصیل روسی تمایل داشتند و می خواستند فرهنگ و ادبیات و هنر روسیه (اِسلاو نژادها) را از نفوذ فرهنگی اروپا بزدایند.

در همان سال ها، یک صنعتگر متمول و علامند به هنر به نام «ساوا مامونتوف» (Savva Mamontov) این دهکده را خرید و در آن جا کارگاه های هنری بنا کرد. و به این ترتیب «آبرامتسوا» به شهرکی هنری برای احیا و تولید هنر روسی بدل شد.

عروسک روسی ماتریوشکا

در این شهرک هنری بود که با الهام از عروسک ژاپنی «فوکوروکوجی» (یکی از هفت خدای اساطیری ژاپن)، هنرمندی به نام «واسیلی زویوزدِچکین (Vasily Zvyozdochkin) هشت عروسک چوبی تو در تو درست کرد و نقاش معروف «سرگی مالوتین» (Sergey Malyutin) روی آن ها را به شکل یک خانواده روستایی نقاشی کرد.
چند سال بعد همسر «ساوا مامونتوف» مالک شهرک، «ماتریوشکا» (Matryoshka) یا همین عروسک های تو در تو را در نمایشگاهی در پاریس به نمایش گذاشت و برنده جایزه شد.
به مرور زمان «ماتریوشکا»، این عروسک های تخم مرغی شکل که در دل هم جا می گیرند، به یکی از صنایع دستی روسیه بدل شد و امروزه از سوغاتی های معروف روسیه است.
کلمه «ماتریوشکا» از اسم دخترانه «ماتریونا» یا همان «ماریا» آمده است.
موضوع نقاشی ها بیشتر زن و کدبانو خانه و داستان های فولکلور و اساطیری است، اما چهره های هنری، ورزشی، سیاسی و… هم جای خود را روی این عروسک ها پیدا کرده اند.

شهرک «آبرامتسوا» امروزه به یک موزه فضای باز تبدیل شده و به روی عموم باز است.

نویسنده: بهروز بهادری فر

عروسک روسی ماتریوشکا

عروسک روسی ماتریوشکا

عروسک روسی ماتریوشکا

عروسک روسی ماتریوشکا

عروسک روسی ماتریوشکا

عروسک روسی ماتریوشکا

عروسک روسی ماتریوشکا