بایگانی دسته: سینما

سریال طنز فیتیله، آیتم خدا برای کسی نخواد


نسخه آپارات: aparat.com/v/CDx7i
لینک دانلود (۱۰ مگابایت): goo.gl/c2PDh1
فیس‌بوک: goo.gl/WozoV4

«فیتیله» یکی از سریال‌های طنز روسی است که از چند سال بعد از جنگ جهانی دوم (۱۹۶۲) تا همین چند سال پیش (۲۰۰۸) به صورت آیتمی و اپیوزدی، در چند صد قسمت و به کارگردانی افراد مختلفی در سینما و تلویزیون روسیه پخش می‌شده است.
در زمان شوروی، موضوع اکثر این آیتم‌ها پیام‌های اجتماعی و اخلاقی بوده و بعضی از آن‌ها در ابتدا و بین سانس‌های سینما نمایش داده می‌شده.
«خدا برای کسی نخواد» یکی از این آیتم‌ها و محصول سال ۱۹۷۲ (۱۳۵۱) است.

ترجمه و زیرنویس: بهروز بهادری فر

مطالب مرتبط:
نمایش «بی‌عرضه» اثر آنتون چخوف
ویدئو: قلب سگی
اولین آگهی تلویزیونی جماهیر شوروی

کارتون روسی «مارتینکو»


نسخه آپارات: aparat.com/v/be7WQ
لینک دانلود ویدئو (حدود ۱۴ مگابایت): goo.gl/Zsv6KU
نسخه فیس‌بوک: goo.gl/ffXvZA

انیمیشن «مارتینکو»
کارگردان: Eduard Nazarov
بر اساس داستانی از: Boris Shergin
محصول شوروی، ۱۹۸۷
ترجمه و زیرنویس: بهروز بهادری فر

مطالب مرتبط:
ماجراهای کاپیتان «ورونگل»
کارتون روسی درباره آلودگی محیط زیست

افسانه «سادکو»

ایلیا رپین، سادکو، زیر دریا، آبدر ۵۵۰ کیلومتری شمال غرب مسکو، شهری قرار دارد به اسم «نُوْگرِد» یا «وِلیکی نُوْگرِد» (Veliky Novgorod) که می‌شود آن را «نوشهر کبیر» ترجمه کرد. این شهر مهم و تاریخی، در مسیر جاده مسکو به «سنت پترزبورگ» قرار دارد و اگر با ماشین سفر می‌کنید، حتما ارزش دیدن دارد.
«وِلیکی نُوْگرِد» یکی از معدود شهرهایی بود که تا حدود زیادی از ۲۶۰ سال یوغ مغول ها بر روسیه (تا اواخر قرن ۱۵ میلادی) در امان ماند و به واسطه دریاچه «ایلمِن» (Ilmen) و رودخانه های اطرافش، با دریای خزر در جنوب و دریای بالتیک در شمال، به تجارت و داد و ستد می‌پرداخت.
توضیح این که «وِلیکی نُوْگرِد» را نباید با «نیژنی نُوْگرِد» (Nizhny Novgorod) به معنی «نوشهر پایین»، که خود شهر خیلی مهم و تاریخی دیگری است، اشتباه گرفت.

این شهر، زادگاه «سادکو» (Sadko)، یکی از معروف ترین افسانه های روسی است.
زمان را به حدود ۸۰۰ سال قبل بر می‌گردانیم. در آن زمان عده‌ای از طریق دوره گردی و نوازندگی ساز «گوسلی»، گذران زندگی می‌کردند. «گوسلی» (Gusli) قدیمی‌ترین ساز زهی روسیه است و ظاهری بسیار شبیه سنتور دارد که بدون مضراب و با دست نواخته می‌شود.

«سادکو» نوجوان فقیری بود که از طریق یک نوازنده دوره گرد، با ساز «گوسلی» آشنا شد و آنقدر در نواختن آن از خود استعداد نشان داد که به استخدام دربار حاکم «وِلیکی نُوْگرِد» درآمد تا در مراسم رسمی ‌و مهمانی‌ها، ساز بنوازد. چند سالی را در رفاه و آسایش زندگی گذراند، اما در یکی از مراسم دربار، مهمان‌های مست به او توهین کردند و «سادکو» تصمیم گرفت دربار را ترک کند.
یک روز عصر که کنار دریاچه «ایلمِن» نشسته بود، به نواختن «گوسلی» مشغول شد. ناگهان شاهدخت پادشاه دریاها که مسحور موسیقی زیبای او شده بود، از آب بیرون آمد و گفت من عاشق تو شدم، با من به دریا بیا، پدرم هر چه بخواهی در اختیار تو می‌گذارد. اما «سادکو» که عاشق دختری در شهر شده بود، نپذیرفت. شاهدخت برای این که دل «سادکو» را به دست بیاورد، به او گفت فردا این دریاچه پر از ماهی‌هایی می‌شود که پره و بال طلایی دارند. بیا و برای خودت ماهی طلایی صید کن.

افسانه سادکو، گوسلیتوضیح این که روس‌ها از قبل از مسیحیت، اعتقاد داشتند که «روسالکا» (Rusalka) یا «پری دریایی» شب‌ها از آب بیرون می‌آید و با ظاهری زیبا و اغواگر، مردان را به دنیای زیر آب می‌برد. هنوز که هنوز است، روس‌ها هوا که تاریک می‌شود از آب دوری می‌کنند. شاهدخت، «روسالکا» نبود، اما دعوت او از «سادکو» به دنیای زیر آب، تا حدودی ریشه در این اعتقاد قدیمی‌دارد.

«سادکو» به شهر رفت، ناقوس را به صدا درآورد و همه مردم را خبر و تجار و متمولان شهر را به چالش دعوت کرد. در واقع با آن‌ها سر جانش شرط بست که اگر فردا ماهی پره طلایی در دریاچه پیدا کند، کشتی‌های آنان را صاحب شود. تجار هم با استهزا و اطمینان، پذیرفتند.
شاهدخت به او دروغ نگفته بود. «سادکو» شرط را برد و یک شبه، صاحب چندین کشتی، و یکی از پول‌دارترین مردمان شهر شد.

چند سالی را به سفر و تجارت و ثروت اندوزی مشغول بود تا این که در یک روز آفتابی و مساعد، کاروان کشتی‌های «سادکو» دچار طوفان شد. «سادکو» فهمید که پادشاه دریاها از او ناراضی است. برای همین بشکه سکه‌های نقره به دریا انداخت، اما افاقه نکرد. بشکه سکه‌های طلا و مروارید به دریا انداخت، اما بی‌فایده بود. در نتیجه، قرار شد که قرعه بیاندازند و یک نفر خود را فدا کرده و داخل آب بپرد تا پادشاه دریاها رضایت بدهد کشتی‌ها به راهشان ادامه بدهند.
برای قرعه کشی، قرار شد همه اسمشان را روی تکه‌های چوب بنویسند و به دریا بیاندازند، صاحب چوبی که به زیر آب برود، باید خودش را تقدیم پادشاه دریاها کند.
با وجودی که «سادکو» تقلب کرد، اما قرعه به نام او افتاد و بر خلاف میلش، سازش را زیر بغل گرفت و خود را به آب انداخت.

زیر دریا، پادشاه و ملکه با هم جر و بحث داشتند. شاه می‌گفت مردم روسیه، بیشتر از آهن به طلا نیاز دارند، اما ملکه می‌گفت آهن مهم‌تر است. شاه نظر «سادکو» را پرسید. او هم جواب داد که مردم شاید بتوانند بدون طلا زندگی کنند، اما بدون آهن نه. پادشاه عصبانی شد و قصد جانش را کرد، اما «سادکو» فورا سازش را درآورد و به نواختن «گوسلی» مشغول شد.
پادشاه به قدری از موسیقی زیبا و دلفریب او به ذوق آمد که شروع کرد به رقصیدن. در این هنگام بود که «سنت نیکلای»، قدیس حامی‌ملوانان و دریانوردان بر او ظاهر شد و از او خواست تا دیگر ساز نزند، چون رقص پادشاه، کل دریاها را به تلاطم می‌اندازد و کشتی‌ها را غرق می‌کند. «سادکو» هم به بهانه قطع شدن سیم ساز، دیگر ساز نزد.
پادشاه، مجذوب «سادکو» شد و به او پیشنهاد داد تا از میان ۹۰۰ زیبارویی که جلویش صف بستند، یکی را به همسری انتخاب کند. «سنت نیکلای» دوباره ظاهر شد و به او گفت اگر می‌خواهی دوباره به زمین برگردی، آخرین دختر در صف را انتخاب کن و از بوسیدن و همخوابگی با او بپرهیز.
زیباروی آخر صف، همان شاهدختی بود که برای او ماهی پره طلایی فرستاده و او را به ثروت رسانده بود. به «سادکو» گفت که من هنوز تو را دوست دارم، پیش من بمان، اما «سادکو» باز هم نپذیرفت و طبق سفارش «سنت نیکلای» به دختر نزدیک نشد.
صبح که بیدار شد، خود را در ساحل دریاچه «ایلمِن» یافت و کشتی هایش را دید که به خشکی نزدیک می‌شوند.
بعد از آن، ثروتمندتر از گذشته، دیگر پا به دریا نگذاشت و در کنار همان دختری که از قبل دوست می‌داشت به زندگی ادامه داد. گفته می‌شود که کلیسای «سنت نیکلای» (همان قدیسی که زیر دریا ظاهر شد و او را نجات داد) را «سادکو» ساخته.

در یکی از روایات دیگر این افسانه، «سنت نیکلای» نقشی ندارد و خود شاهدخت، با وجودی که عاشق «سادکو» است، راه فرار از دنیای زیر آب و رسیدن به عشق زمینی‌اش را به او نشان می‌دهد.

این افسانه دستمایه آثار هنری زیادی بوده. به خصوص در اواخر قرن ۱۹ میلادی که جنبش «اِسلاو دوستان» بین عد‌ای از نخبگان روسیه طرفدار پیدا کرده بود. این هنرمندان و نویسندگان، خسته از تضعیف هویت روسی و غلبه فرهنگ اروپایی بر کشور بعد از اصلاحات «پتر کبیر»، به دنبال بازسازی هویت روسی بودند.
هنرمندان در این هدف تنها نبوند. بعضی از ثروتمندان هم به پشتیبانی از آنان برخاستند.
از جمله «ساوا مامونتوف» (Savva Mamontov) که در راه آهن سازی برای خودش قدرتی محسوب می شد، شهرکی در نزدیکی مسکو بنا کرد تا هنرمندان در آن به تولید آثار اصیل روسی بپردازند. «ماتریوشکا» به عنوان مثال، از دل همین شهرک بیرون آمد.
یا مثلا «پاوِل تریتیاکوف» (Pavel Tretyakov)، ملاک و تاجر منسوجات که به حمایت از هنرمندان و خرید و جمع آوری آثار هنری روی آورد و موزه گالری «تریتیاکوف» مسکو، که از مهمترین گالری های هنری روسیه است را بنا نهاد.

در همین حال و هوای بازگشت به اصالت روسی بود که «نیکُلای ریمسکی-کورساکف» (Nikolai Rimsky-Korsakov) موسیقیدان برجسته و خالق ملودی کارتون «هاچ، زنبور عسل»، اپرای «سادکو» را ساخت.



معروف ترین نقاشی از «سادکو» هم در همین سال‌ها، توسط «ایلیا رِپین» (Ilya Repin) از برجسته ترین نقاشان روس خلق شده‌است. تصویری از «سادکو» در دنیای زیر آب، در حالی که زیبا رویان در برابرش رژه می‌روند و او به دختر آخر صف نگاه می‌کند. (تصویر اول این مطلب)

بعد از انقلاب کمونیستی شوروی و در دهه پنجاه میلادی، دورانی که بعضی از آثار ادبی روسی به روی پرده سینما رفتند، «الکساندر پْتوشْکو» (Aleksandr Ptushko) فیلم «سادکو» را ساخت و همان طور که انتظار می رفت، روایتی از افسانه را در فیلم مبنا قرار داد که در آن «سنت نیکلای» نقشی در داستان ندارد.


بهروز بهادری فر

نسخه فیس بوک: goo.gl/kijaE5

مطالب مرتبط:
گوسلی
ماتریوشکا
نقاشی: ایلیا رپین – نامه قزاق ها به سلطان عثمانی
نقاشی: ایلیا رپین – «کرِستنی خُد»
افسانه «تزار سالتان»
داستان «بادبان های سرخ»
افسانه «شوراله»
«بابا یاگا»، عجوزه روس
بانوی غار «اُردا»
«مان پوپو نِر»
رهبانیت در روسیه

اولین آگهی تلویزیونی جماهیر شوروی


نسخه آپارات: www.aparat.com/v/PicAL
نسخه فیس بوک: https://goo.gl/UqgdDA

گفته می شود که این آگهی که به «ذرت آوازخوان» مشهور شده، اولین آگهی تلویزیونی شوروی است که در سال ۱۹۶۴ (حدود ۵۰ سال پیش) ساخته و پخش شده.
«نیکیتا خروشُف» رهبر شوروی که بعد از استالین به قدرت رسید، مصرانه پیگیر کاشت ذرت در اتحاد جماهیر شوروی بود. طی سفری که به آمریکا داشت، از مزارع ذرت بازدید کرد و با یک کشاورز و تاجر آشنا شد که به شوروی ۵ هزار تن بذر ذرت فروخت. این آگهی هم در راستای ترویج و تبلیغ مصرف ذرت است.

مضمون این آگهی موزیکال این است:
سرآشپز داره می‌گه: اگر می‌خوای سلامت باشی و صد سال زندگی کنی، برو رستوران غذا بخور.
بعد چند تا بلال ذرت میان داخل و می‌گن ما از آذربایجان، یه جای گرم در جنوب شوروی اومدیم. ما رو هم به منوی غذاهات اضافه کن.
ولی سرآشپز قبول نمی کنه.
بعد بلال ها ذرت، غذاهایی که می شه از ذرت درست کرد رو اسم می برن.
آخر سر سرآشپز قبول می کنه و می‌گه خیلی هم عالی!

طی سال های بعد از پخش این آگهی تا فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱ میلادی، هزاران آگهی از تلویزیون پخش شد که در اوایل بیشتر تبلیغات آموزشی – اجتماعی بودند و در قالب برنامه های چند دقیقه ای تولید می شدند. اما به مرور زمان، به شکل آگهی های کوتاه تجاری محصولات و فروشگاه های دولتی درآمدند.

اولین آگهی تجاری در سینما هم درباره شکلات بود که در سال ۱۹۷۲ در سنت پترزبورگ پخش شد و کارگردانی آن را «نیکیتا میخالکوف» بر عهده داشت.

مطالب مرتبط:
پوسترهای تجاری و تبلیغاتی شوروی سابق
لوبوک (Lubok)

بهروز بهادری فر

ماجراهای کاپیتان «ورونگل»


کارتون موزیکال «ماجراهای کاپیتان ورونگل» (Adventures of Captain Vrungel) یکی از کارتون های معروف ساخت شوروی در اواخر دهه ۷۰ میلادی (تقریبا معادل دهه شصت ایران) است. یعنی بچه های روس هم سن و سال ما، خیلی با این کارتون خاطره دارند.
خلاصه داستان این کارتون ۱۳ قسمتی به این شرح است:

یک خلافکار حرفه ای، باشگاه قایق رانی داشته. میاد و یک مسابقه قایق های تفریحی دور دنیا راه می اندازه. هدفش این بوده که به با این روش، یک مجسمه گرون قیمت رو که از موزه دزدیده، به خارج از کشور منتقل کنه.
از اون طرف، کاپیتان «ورونگل» از همه جا بی خبر، با دستیارش تو مسابقه شرکت می کنن. اما چند ساعت قبل از شروع مسابقه، خبردار می شه که دو نفری اجازه شرکت در مسابقه رو ندارن و باید نفر سوی رو پیدا کنن.
دستیار کاپیتان فوری می ره تو شهر و یک ورق باز حرفه ای رو تو یه کافه پیدا می کنه و با خودش می کشونه به قایق.
نگو اون ورق بازه، آدم خلافکاره بوده که مجسمه رو تو جعبه ساز موسیقی قایم کرده بوده. وقتی می فهمه که سوار قایق اشتباه شده که دیگه دیر شده. ولی صداشو در نمیاره.
اسم این قایق، «پابِدا» (Pobeda) به معنی «پیروزی» بوده. تو همون اول راه، دو حرف اولش می افته و تبدیل می شه به «بِدا» (Beda) به معنی «بدبختی». از این جا است که ماجراهای کاپیتان «ورونگل» تازه شروع می شه.

خلافکار حرفه ایه، یک مشت گنگستر می فرسته دنبال شون که مجسمه رو از چنگوشن در بیارن. تو مسیر، به هر شهری که می رسیدن، داستان و ماجراهای زیادی به وجود میاد.
از اون طرف، پلیس، یک مامور مخفی دنیال این گنگسترها فرستاده.
آخر سر، ورق بازه قضیه رو به کاپیتان «ورونگل» می گه و کاپیتان بهاهزار بدبختی، مجسمه رو به موزه بر می گردونه.
در نهایت قایق اینا برنده می شه و کاپیتان با نشون دادن رسید ارسال مجسمه به موزه، از شر خلافکارا راحت می شه.

اون گانگسترا تو کارتون یه آهنگی می خونن که شاید از خود کارتون معروف تر باشه.
سعی کردم خیلی سرسری ترجمه اش کنم، ولی چون بازی با کلمات داره و مثلا روسی با لهجه ایتالیایه، ترجمه دقیقی نیست. با لهجه لاتی بخونین که حس و حالش دستتون بیاد. 🙂

ما یه مشت راه‌زن و گنگستر معروفیم که پنجه بوکس و شیشلول داریم.
کارمون اینه که هفت‌تیر بکشیم و آدم بکشیم و هرچی دستمون میاد بدزدیم.
ما تو سه سوت، خزانه مملکت رو هم خالی کردیم.
سر همین معروف شدیم و یه کارگردان ازمون فیلم درست کرد.
با ماشین فیات و شورولت خیابونا رو گز می کنیم.
صبح تا شب، شراب گرون قیمت می زنیم و همیشه سیر و مستیم.
تو حساب بانکی مون میلیون میلیون پول خوابیده.
گور بابای هر چی قانونه.
ما آدمای درست و حسابی و لطیف و حساسی هستیم.
یه قرون دوزاری هم نیستیم، ما دنبال پولیم، پول.
اصلا ما انسان نیستیم، جیبیم.
و جیب، همون طور که همه مستحضر هستن، پول لازم داره.

کل ۱۳ قسمت کارتون رو می تونین اینجا ببینین.


بهروز بهادری فر

نسخه فیس بوک: https://goo.gl/bkmel2

آهنگ روز: «پنج دقیقه»


«پنج دقیقه» آهنگ خیلی معروفی است از فیلم کمدی «شب کارناوال» محصول حدود ۶۰ سال پیش، با صدای «لودمیلا گورچنکو» (Lyudmila Gurchenko) بازیگر و خواننده معروف روس.

خلاصه متن آهنگ این است:
«پنج دقیقه بیشتر به آغاز سال نو باقی نمانده، اگر با کسی قهر هستید، آشتی کنید. اگر چیزی را که باید بگویید نگفته اید، بگویید. عجله کنید. پنج دقیقه وقت کمی نیست. بعضی ها ظرف پنج دقیقه تصمیم می گیرند هیچ وقت ازدواج نکنند، اما لحظه آخر نظرشان بر می گردد. صدای تیک تیک ساعت می آید. سال نو مبارک.»

«شب کارناوال» از اولین فیلم های «ایلدر ریازانوف» کارگردان برجسته روس است که در زمان خودش حسابی گل کرد و حدود ۴۹ میلیون نفر برای دیدنش به سینما رفتند.

فیلم درباره جشن پایان سال در یک سازمان دولتی است. در آخرین ساعات سال، رییس سازمان عوض می شود و رییس جدید که آدم بسیار خشک و سخت گیری است، هنوز مهر حکمش خشک نشده تصمیم می گیرد برنامه رقص و آواز آخر سال را تعطیل کرده و یک سخنرانی رسمی درباره فعالیت های سازمان و یک اجرای موسیقی کلاسیک ترتیب بدهد.
اما کارمندان سازمان با هزار دوز و کلک سرش را گرم می کنند و خلاصه می زنند و می رقصند و خوش می گذرانند.

فیلم «مسکو به اشک‌ها باور ندارد»

«مسکو به اشک‌ها باور ندارد» یکی از فیلم های خاطره انگیز ساخت شوروی سابق (۱۹۷۹) است که برنده جایزه اسکار به عنوان بهترین فیلم خارجی (۱۹۸۰) شده است.


داستان سه دختر شهرستانی است که برای تحصیل به مسکو می آیند و در خوابگاه با هم دوست می شوند. یکی از آن ها به اسم «کاتیا» دختر صاف و صادق و باهوشی است. «آنتونینا» دوست پسر ساده ای دارد و قصد ازدواج دارند. «لودمیلا» سر و گوشش می جنبد، خیلی قری فری است و دنبال شوهر پولدار می گردد.
یکی از اقوام «کاتیا» که در مسکو خانه بزرگی دارد برای چند روز به مسافرت می رود و از «کاتیا» خواهش می کند که مواظب خانه باشد. «لودمیلا» به اصرار «کاتیا» را مجاب می کند تا در خانه خالی مهمانی بگیرند و چند جوان پولدار را دعوت کرده و وانمود کنند که از خانواده با اصل و نصب و پولداری هستند.


یکی از مهمان ها با «کاتیا» دوست می شود. بعد از آن که «کاتیا» باردار می شود، دوست پسرش او را ول می کند، به این بهانه که دختر به او دروغ گفته بوده و ماجرای آن خانه و مهمانی ساختگی بوده.
«آنتونینا» با دوست پسرش ازدواج می کند و بچه دار می شود و زندگی ساده و صمیمی را در پیش می گیرد.
«لودمیلا» هی دوست پسر عوض می کند دچار یک مرد الکلی می شود و در نهایت تنها مجرد باقی می ماند.

اما داستان «کاتیا» ادامه دارد. با وجود فقر و درس و کار، بچه اش را بزرگ می کند و مدیر کارخانه می شود. اما همچنان تنها است.
تا این که وقتی دخترش «الکساندرا» حدود ۱۵ سال سن دارد، اتفاقی با یک مرد خیلی ساده و خوش مشرب با نام «گوشا» در قطار آشنا می شود. مرد خیلی باغیرتی است، برای همین «کاتیا» از ترس این که مرد او را رها نکند، مدیر کارخانه بودنش را پنهان کرده و وانمود می کند که یک کارگر ساده است.
این داستان کش و قوس زیادی پیدا می کند چون «گوشا» متوجه می شود که «کاتیا» زن بانفوذ و موفقی است. اما در نهایت با هم ازدواج می کنند.

پیشنهاد می کنم این فیلم خوش ساخت و زیبا را با زیرنویس انگلیسی ببینید.
http://youtu.be/ui6pJ-Sqg9k
Moscow Does Not Believe in Tears – 1979
Director: Vladimir Menshov

بهروز بهادری فر
نسخه فیس‌بوک: goo.gl/LJh4pg

آهنگ: پتوی مخملی به خود پیچیده


آهنگ‌ «پتوی مخملی به خود پیچیده» یکی از آهنگ های فیلم «رمانس بی رحم» (A Cruel Romance) محصول سال ۱۹۸۴ به کارگردانی «الدر ریازانوف» است.
این فیلم بر اساس رمانی به نام «دختر بی جهاز» یا «عروس بی نوا» نوشته «آلکساندر آستروفسکی» (۱۸۷۸)، یکی از نویسندگان شاخص روس ساخته شده است.


خواننده: Valentina Ponomaryova

به طور خلاصه می گوید که پتوی مخملی نرمی به خودم پیچیده‌ام و خوابی را که دیروز دیدم به یاد می آورم و همه چیز رو مرور می کنم.
به این که آیا این عشق بود یا نه؟
چه کسی برنده و چه کسب بازنده بود؟
چه کسی صیاد و چه کسی صید بود؟
قلب تو بود که تند تند می زد یا قلب من؟

آهنگ دیگری از این فیلم:
سرزمین جادویی عشق

آهنگ: سرزمین جادویی عشق


آهنگ‌ «سرزمین جادویی عشق» یکی از آهنگ های فیلم «رمانس بی رحم» (A Cruel Romance) محصول سال ۱۹۸۴ به کارگردانی «الدر ریازانوف» است.
این فیلم بر اساس رمانی به نام «دختر بی جهاز» یا «عروس بی نوا» نوشته «آلکساندر آستروفسکی» (۱۸۷۸)، یکی از نویسندگان شاخص روس ساخته شده است.

خواننده: Valentina Ponomaryova
ترجمه تحت اللفظی شعر این آهنگ:

مانند پروانه که به سوی شعله آتش پرواز می کند
برای رسیدن به سرزمین جادویی عشق بال بال می زنم
جایی که معشوقه باشم
جایی که هر روز منحصر به فرد است
جایی که از مشکلات نترسم
سرزمین عشق، سرزمین عشق
خوشبختی را تنها آن جا می توان یافت

اما زمانه عوض شده است
یا تو آنجا نیستی یا با آن چشمان صادقت به من دروغ می گویی
فهمیده ام که سرزمین عشق جایی است که هیچ کس خودش نیست
این درد من است، اما تقصیر من نیست که این قدر ساده لوح ام
عشق سرزمین دروغ است، سرزمین دروغ
سرزمینی که همه مردمانش دروغگو هستند
چرا در برابر تو گریه می کنم و جایی که نباید لبخند می زنم؟
در این سرزمین بی وفای عشق
همه خائن هستند.

اما این گیاه دوباره جوانه می زند
و از میان همه موانع و مشکلات رشد می کند
عشق، سرزمین بهار است، سرزمین بهار
و خوشبختی را تنها آن جا می توان یافت.

ترجمه: بهروز بهادری فر